ایق اوق

یه دونه وبلاگ هست یعنی وقتی میخونیش واقعا حالت از هر چی عشق و عاشقیه بهم میخوره🤢🤢🤢( حالا جسارت نباشه. خیلیا هم هستن با خوندن وبلاگ من اوقشون میگیره😁😁)

ولی واقعا همش نوشته دلتنگتم خانومم. عشقم کاش کنارم بودی. نفسم امروز دیدمت ولی دلم اروم نشد و.... همش از این ایموجیای ناراحت و اشک و زاری.

بابا یکم زندگی کن این وسطا. بخدا من اگر جای اون خانوم بودم طرف این جوری بود ، بالا میاوردم. اق اق.🤮🤮🤮. اصلا حس اسارت میگیره ادم. یکی اینجوری عین بختک ول کن ادم نباشه😁😁

نبودنم- قسمت سوم

تا اینکه با یکی اشنا شدم...

طرف روانشناس بود و مشاوره من با ایشون شروع شد. جلسات انلاین. هزینه ای نمیگرفت . چون خودش مسیول پژوهش یه پژوهشگاه بود و دنبال ادمای مختلف با موضوعات مختلف بود .

تایم جلسات رو با هم هماهنگ میکردیم . حتی ساعت جلسات هم گاهی تا 2 - 3 ساعت هم میرسید.

حرف زدن با ایشون خیلی کمک کرد تا من بدونم اشکال کار من چیه. یه مورد بزرگی که بهم یاداوری کرد عدم اعتماد به نفسم بود. بهم گفت یه کاغذ بردار و نعمت ها و ویژگی های خوبتو بنویس. وقتی این کار و چند بار تکرار کردم تازه فهمیدم ادم کمی نیستم. یعنی اصلا کم نبودم . تنها چیزی که کم داشتم غرور در برابر ادمایی بود که منو کم میدیدن . عدم عزت نفس. ادمی مثل من برای چی دنبال گدایی کردن محبت باشه؟

در کنار این مشاوره داشتم خودمو برای امتحانمم اماده میکردم.

یه کاری که حس کردم به بهتر شدن حالم میکنه تغییر محیط اطرافمه.

اول از همه رفتم دنبال کارای انتقالیم. اتفاقا موافقت هم شد که برم ادامه درس ودانشگاه توی استان خودم بخونم. ولی چون موضوع پایان ناممو انتخاب کرده بودم و پروپوزالمم دفاع کرده بودم دیگه سختم بود بخوام از اول شروع کنم. به همین دلیل گفتم تا اخر تحصیل همین جا بمونم.

کار بعدی عوض کردن خط موبایل بود . سیم کارت قبلیمو شکوندم تا دیگه سمتش نرم . الانم شماره جدیدو فقط تک و توکی دارن و از این بابت خیلی خوشحالم.

یه زمانی توی اوج افسردگی که حتی فکر خودکشی هم به سرم زده بود از شبکه های مجازی فاصله گرفته بودم . الانم با شماره جدید توشون اکانت دارم. کلا دنیامو عوض کردم. ادمای جدید - محیط زندگی جدید - خط موبایل جدید . اون ادم قبلی که داشت دنبال ادما میدویید دیگه مرده بود.

امتحانم و اسفند ماه دادم و قبول شدم. دوره اینترنی رو با سخت ترین بخشا شروع کردم و نمره خوب گرفتم. لایف استایل و عوض کردم. باشگاه رو شروع کردم. تیپ و ظاهر و بهش رسیدم. ارتباطمو با دوستام و خونواده و اطرافیان بیشتر کردم .با ادم و ادمایی توی زندگیم اشنا شدم که دیگه لازم نیس برای دیده شدن خودمو کوچیک کنم. از مشاور و روانپزشک کمک گرفتم و هنوزم اگر نیاز باشه بهشون مراجعه میکنم.

من خودمو پیدا کردم.

در درون من الان ادمیه که دیکه حاضر نیست غرورشو برای احدی له کنه.

با هر کسی به اندازه لیاقتش رفتار میکنه.

کسی خواست خواست - نخواست فدای سرم.

حتی اگر هیشکی هم در دنیا نداشته باشم خودمو که دارم و چی مهم تر از این.

من ادم کم اوردن نیستم. تا زمانی که توان باشه تا تهش میرم. ته ته خط........

اگهی

به یک خانم قابل اعتماد بین ۲۵ تا ۴۵ سال جهت نگهداری بچه هام نیازمندم .

دو تا بچه دارم یه دختر ۳ ساله و یه پسر یک ساله

اکثر کارهای پسر یک ساله به عهده پرستار میباشد.

شرح وظایف:

به موقع و سر وقت تشریف بیاورید

تا کردن لباس ها و پهن کردن آنها بعد از شسته شدن در ماشین لباسشویی

عوض کردن پوشک پسر بچه یک ساله خواباندن و بازی کردن با پسر بچه یک ساله بازی کردن با دختر بچه سه ساله

خودم در منزل حضور دارم

حقوق ساعتی ۴۰ هزار تومان

مرخصی دو روز در ماه با هماهنگی قبلی از دوروز قبل

رفت وآمد به عهده خود شخص میباشد.

لطفا شماره تلفن خودتون و سابقه کاریتون و میزان تحصیلاتتون رو پیام بدید در صورت واجد شرایط بودن تماس میگیرم.

(اگهی استخدام پرستار توی دیوار.😐)

از اگهی استخدام اموزش پرورش سخت تره لامصب.

تازه خودشم توی خونه اس.

خب خبر مرگت لباسا رو خودت از توی ماشین دربیار بنداز روی بند و تا کن.....)

جل الخالق

میدونستین علاوه بر جشن شکوفه ها که برای کلاس اولیاس یه جشن دیگه داریم به اسم جشن جوانه ها که برای سال اول متوسطه اس؟😐😐 ( یه جشن عاطفه ها هم هست که پنجره پنجره پنجره ها میخونن)

والا این جوانه ها دیگه خر پیری شدن برا خودشون ، جشن میخوان چکار کنن ؟!🤪🤓

زمان ما روز اول مدرسه دوتا پس گردنی بهمون میزدن راهی مدرسمون میکردن این ادا اطوارا رو هم نداشتیم. الان طرف با اینهمه جشن قراره اخرش یا ناخونکار بشه یا نمایشگاه ماشین دار...( که به نظر منم کار خوبی میکنن🤓)

شانس من

از شانس بد من

هر چی درونگرا هست میخوره به پست من🤢

با عرض احترام به درونگراهای عزیز

بنده اصلاااااااا نمیتونم با درونگراها ارتباط بگیرم.

ادمایی که با جرثقیل باید حرف از دهنشون کشید بیرون.

کنارشون میشینی باید در و دیوار و نگاه کنی.

حوصله سر برن.

بجای دو کلمه حرف که با تلفن سریع تموم میشه ، هی میخوان تایپ کنن( سر این مورد حتی شده کلام با طرف رفته توی هم )

از اون ورم برونگراهایی که از اون ور پل افتادن هم خستم میکنن.

فقط میان گرا خوبه. عین خودم. 🤪😉

ولی بدون شوخی با برونگرا بیشتر میتونم کنار بیام تا درونگرا. درونگرا اعصابمو خورد میکنه.😤😤

بفرمایید

بفرمایید لواشک

البته یه چهارپنج تاشو خوردم

خرید

به سرم زده برم صندل نو بگیرم.🤔

این ترم شیفت زیاد دارم لازم میشه. اینا هم پوسته پوسته شدن، شدن عین کفشای عمو نوروز🤪

نبودنم - قسمت دوم

اومد جلو و بهم گفت : خانوم شما فلان مشکل براتون پیش اومده؟

خشکم زد. چشمام درشت شد. چجوری فهمید؟! یه لحظه سکوت کردم. گفتم چطور؟ گفت من اون جایی که روی سنگا نشسته بودین پشت سرتون وایساده بودم. دیدم شما سکوت کردین و اروم اروم دارید اشک میریزین. حدس زدم که فلان مشکل براتون پیش اومده.حدسم درسته؟

گفتم میتونه حرفتون درست باشه.

بعد خواست اونم در مورد خودش حرف بزنه. راستش اولش ترسیدم ازش. گفتم نکنه خفاش شب باشه. بعد حس کردم ادم بدی نیس. همون اطراف زیر الاچیق نشستیم اونم شروع کرد به حرف زدن درباره خودش و از زندگیش میگفت و اینکه چی شده و چکارا کرده. یه جورایی انگار دلداری میداد منو. یکی دو ساعت حرف زدیم و بعد من گفتم که دیگه باید برم. هوا هم سرد بود یکم. ماشین گرفتم و رفتم سمت هتل. شام خوردم و یکم درس خوندنم و خوابیدم. فرداش هم رفتم بازارای اطراف و یه سر زدم و یه اب طالبی خوردم. تنها سوغاتی که برا خودم خریدم یه جاکلیدی بود از این شیشه ایا که توش شنای رنگی ریختن که اونم وقتی اومدم اینجا از دستم افتاد و شکست. کل خریدم همون بود. غروب هم طبق معمول رفتم کنار دریا و شبشم هتل و شام و خواب.

اینم تنها عکسی که من از این سفر گرفتم :

فرداش دیگه بلیط برگشت داشتم. طرفای ظهر. کارامو کردم - وسایلمو جمع کردم و رفتم سمت ایستگاه راه اهن. تا قطار بیاد یکم درس خوندم و یه ناهار زدم بر بدن و سوار قطار شدم و اومدم سمت مقصد. ساعتای 3-4 صبح بود که رسیدم. چمدون و باز کردم. لباسامو شستم. دوش گرفتم و گرفتم خوابیدم. چون خیلی توی قطار نتونستم بخوابم.

تجربه سفر خوبی بود. البته من قبلا هم سفر تنهایی رفته بودم.

بعد این سفر استارت زدم برا تغییر این حال و هوا. کمتر از یه ماه برا امتحان زمان داشتم. مثل کنکور بود این امتحان. با جدیت درس خوندم. در کنارش رفتم دکتر برا مشکلی که پیش اومده بود. در کنارشم باز خریتایی داشتم. نمونه بارزش این بود که خودمو ثابت کنم به بقیه. اینکه بقیه دوسم داشته باشن. اینکه منو ببینن. اینکه بهشون بفهمونم من بد نیستم و نتیجه تمام این کارا فقط شد حس خریت و احمق بودن خودم. اعتماد به نفسم شده بود زیر صفر. توی اینه که خودمو میدیم همش به خودم میگفتم مگه من چی کم دارم ؟ و این موضوع عین خوره داشت منو میخورد . درس خوندن تمرکز میخواد و منم حالم اینجوری. ولی خب بازم تلاشمو برای امتحان میکردم.

دیگه توی وبلاگم حرفی نداشتم بزنم. صبحا که بلند میشدم میرفتم بیرون قدم میزدم. جاهایی مثل بازار- کافی شاپ - جاهای تفریحی-فقط برای اینکه حال و هوام عوض بشه و برای یک لحظه هم که شده فکر و خیال نکنم. ظهر برمیگشتم خونه میرفتم سراغ درس. این وسطا توی فضای مجازی کم و بیش چرخی میزدم. تا اینکه با یکی اشنا شدم.....

پیف پیف

بوی ماه مهر

🤭🤭🤭🤭🤮🤮🤮🤢🤢🤢

افتاد؟

وقتی سیستم اموزشی اجازه نمیده که دانشجوی پزشکی مرد در درمانگاه یا بخش زنان یا اتاق زایمان حاضر بشه ، از اون ور هم حق نداره وقتی این پزشک رفت جایی طرح گذروند و نصف شب زن زائو اومد و خواست زایمان کنه و این پزشک چیزی بلد نبود و مادر یا نوزادش مردن ، بیاد چوب بکنه توی ما تحت این بنده خدا و از این دادگاه به اون دادگاه و از این پزشکی قانونی به اون پزشکی قانونی بکشونه.

این دانشجو از شکم مادرش این چیزا رو یاد نداره استاید محترم.....

اهنگ کوفتی

یه وبلاگ هست که هر ازگاهی میرم میخونمش. یه اهنگ داره که خودکار پخش میشه. اهنگ قشنگیه ولی نمیدونم چرا من با شنیدنش یاد تموم بدهکاریام، وامایی که گرفتم و باید پس بدم، امتحانایی که در پیش دارم ، شیفتای کذایی که باید بدم، غلطایی که کردم و نکردم ، سفرایی که نرفتم و.... همه مصیبتا میوفتم.

🙄🙄🙄🙄🙄

به خاطر همین اول کار که میرم وبش این اهنگ و سریع قطعش میکنم بعد مطالب و میخونم😁😁😁

نبودنم - قسمت اول

امشب افتادم روی مود نوشتن.

گفتم یکم از دلایل غیبت چند ماهم بگم که خیلی دوران بدی بود. شاید باشن کسایی که الان شرایط بدی دارن و کمی حالشون عوض شه و بفهمن همه از این روزای مزخرف توی زندگیشون دارن .

مطلب شاید یکم طولانی باشه و توی چند پست بخوام بگم.

ابان ماه سال قبل. اخرای دوره استاجری من که دیگه داشتم خودمو برای امتحان پره اسفند ماه اماده میکردم. یه بمب افتاد درست وسط زندگی. ضربه خوردن از ادمایی که فکر میکردم چقدر ادم حسابین. چقدر صادقن اما بعد فهمیدم چقدر احمق بودم من. ادمایی که اون قدر این چند سال نقششونو خوب بازی کرده بودن که من هیچ وقت فکر نمیکردم که اینهمه دروغگو و پنهان کار باشن. ادمایی که محبت ادما رو میذارن به پای اویزون بودن اون طرف. هنوزم که فکر میکنم بهش حس خریت بهم دست میده.

خلاصه امتحانای پایان ترمم و هر جور بود دادم و یه فرصت تقریبا یه ماه و نیم داشتم برای امتحان پره. ولی شرایط روحی و جسمیم خیلی بد بود. همه چی گره خورده بود بهم. به هر دری میزدم که از این حال بیام بیرون نمیشد. یادمه اخرای دی ماه بود - هوا تقریبا سرد - یه جایی توی شهر هست که تقریبا بلند تر از جاهای دیگه اس و من وقتی دلم میگیره میرم اونجا. پله های زیادی باید بری بالا . یادمه اون روز سرد با اون حال بد جسمی رفتم اونجا. به هزار بدبختی از پله ها رفتم بالا. نفسم داشت بند میومد چون شیب پله ها زیاده. رفتم اون بالا. غیر من یکی دو نفر دیگه هم بودن. اونجا نشستم و از اون بالا شهر و با گریه نگاه میکردم . واقعا فکرشم نمیکردم که کسی این کار و با من بکنه . انگار یه اوار از بالا بریزه روی سرت یا برعکس - زیر پات خالی بشه . شوک بزرگی بود این اتفاق اما من نباید امتحانمو خراب میکردم چون خیلی زحمت کشیده بودم تا برسم به این مرحله.

گفتم چکار کنم چکار نکنم که سرم زد بهتره برم مسافرت. توی زمستون بهترین جا جنوب بود . به سرم زد برم بندرعباس . یه جا برای خودم رزرو کردم یه بلیط قطار گرفتم و چمدونم و بستم و راهی بندر شدم. همه چی بی فکر داشت پیش میرفت و من استرس رفتن و داشتم چون برای اولین بار بود که داشتم میرفتم بندر اونم تنهایی. قبل تعطیلات 22 بهمن رفتم که خیلی شلوغ نباشه و بلیط گیرم بیاد. شب سوار قطار شدم و طرفای ظهر رسیدم بندر و رفتم هتلی که رزرو کرده بودم. هنوز گیج و منگ بودم. با خودم میگفتم من اینجا چکار میکنم- تنهایی- من یه ماه دیگه امتحان دارم و الان بندرم؟!

یادمه کتابا و جزوه هامم همرام بود. یکم استراحت کردم - یه ناهار خوردم و دوباره خوابیدم تا غروب.

غروب پاشدم گفتم کجا برم الان؟! گفتم اینهمه راه اومدم که برم دریا رو ببینم شاید اروم شم. اسنپ گرفتم و رفتم کنار دریا . نشستم روی سنگای اطراف و دریا و ادما رو نگاه میکردم. همین جوری اشکامم میریخت. اون لحظه چقدر دلم میخواست به یکی زنگ بزنم حرف بزنم باهاش ولی هیشکی رو که بتونم باهاش حرف بزنم رو پیدا نکردم. خیلی لحظه های بدی بود.

شب شد و برگشتم هتل. شام خوردم و خوابیدم. روز بعد از صبح زدم بیرون و همین جوری خیابونا رو گز میکردم بدون هیچ هدف و مقصدی. نه بازاری نه پاساژی هیچی. فقط راه میرفتم. گاهی وقتا گم میشدم. نمیفهمیدم الان کجام. باز برگشتم هتل ناهار و خواب تا غروب و غروب دوباره لب دریا و نگاه کردن دریا و ادما و گریه. برنامه روتین بود. البته این وسطاش نگاهی روی کتابامم میکردم. هر چند فهمیدن مطالب درسی با حال بد از سخت ترین کارای روزگاره . من کلا یه اخلاقی دارم حتی اگر بدترین شرایط روحی رو هم داشته باشم کاری که باید انجامش بدم و ضروری باشه رو انجام میدم و نمیذارم این حال بد بقیه برنامه های منو بریزه بهم . خلاصه همین جور که روی سنگا نشسته بودم و توی افکار خودم غرق غرق. تصمیم گرفتم برم سمت دریا تا پاهامو بزنم توی اب یا کفشام خیس بشه. جزر شده بود و اب رفته بود به سمت عقب. منم دل و زدم به دریا. گفتم هر جور شده باید خودمو برسونم به اب.شن های ساحل خیس خیس بودن. کفشا و شلوارم گلی شده بود. اب رفته بود توی کفشام ولی هر جور شده بود خودمو رسوندم به اب. دستی به اب زدم و برگشتم به طرف جایی که نشسته بودم. موقع برگشتن دیدم یه اقایی داره بهم نزدیک میشه. اومد جلو و بهم گفت....

عجیب بود

یکی توی وبلاگش گلایه کرده بود از وبلاگ یه نفر که چرا فاصله پستاش مثلا دو سه ماهه اس. با اینکه عنوان وبلاگش نوشته روزمرگی😐

حالا برادر یا خواهر من، بنده خدا شاید گرفتاری براش پیش اومده. شاید دلش نخواسته بنویسه. شاید حالش بد بوده. تعهد محضری نداده که هر روز بیاد اینجا کارت بزنه بره. من خودم چند ماه دستم به نوشتن نمیرفت اصلا. نباید که گذاشت پای بی احترامی به بقیه. هر چند خودم یه دفعه رفتن رو دوست ندارم ولی واقعا گاهی وقتا اصلا در شرایطی نیستی که بخوای توضیح بدی که چرا نمینویسی

توی پستای اینده دوست دارم اشاره ای به دلیل نبودنم توی این مدت رو بکنم. اینکه چی بود و چکارا کردم🌺

فقط میخوام بگم که هیچ وقت اون ادم و نمیبخشم و همیشه از خدا میخوام یه روزی تاوان کارشو بده و مطمئنم اون روز دیر نیس

اعتقاد من

اگر ترس از افتادن باشد،

تنها راه نجات در پریدنی داوطلبانه است.

ترس تو هر کجا که باشد

وظیفه ات نیز همانجاست

دقیقا در همانجایی که بیشترین ترس یا درد را احساس می کنید

بزرگ ترین فرصت برای رشد پنهان است

اگر ترس از افتادن باشد،

تنها راه نجات در پریدنی داوطلبانه است

ببینید شخص از چه چیزی بیشتر از همه میترسد

تا بدانی

که بعدا

از کجا رشد خواهد کرد

'بگذار سقوط کنی

اگر قرار است سقوط کنی

آنکه خواهی ‌شد

تو را خواهد گرفت'

لذت وافر

بستنی سنتی میخورم (وانیلی و کاکایویی) همراه با دیدن انیمیشن : meet the robinsons

خیلی قشنگه . حتما نگاش کنین

یویو

خب خب

اهنگ قفلی بعدی این روزای من از این خارجکیاس😚😚

اهنگ little me.🎶🎶🎶

این از اون اهنگاس که به قول ما استان هشتیا ، باید باهاش غاره بکنی 😁😁😁😁😁

غاره کندن( غاره زدن) : کنایه از با صدای بلند حرف زدن( جوری که گلوت جر بخوره😂)

ورد زبون

چند روزیه این اهنگ شده ورد زبون من:( اونم با صدای بلند که بقیه همکاری کنن)

اگه یادش بره دیگه دوسم نداره وای وای وای

دل دیونه رو به دست غم میسپاره وای وای وای😁😁

اومدم

چه دلنواز اومدم اما

با ناز اومدم.....

شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم ...........‌...😍😘❤💃

والا

اخه ساعت ۱۰ شب ، وقت برق رفتن بود؟ 🤬

یه دو دقیقه صبر میکردین خودمون چراغا رو خاموش میکردیم 😡😠

عجب ازمایشی

خب خب

بعد از یه ورزش کردن نسبتا نفس گیر

برم کارای پایان نامه رو بکنم.😎😎😎

یعنی یه موضوع دارم ارواح پدر همه موضوعا.🥴 باید زنگ مریضا بزنم ، باهاشون سر و کله بزنم ، التماسشون کنم که جون جد و ابادتون پاشید برید این ازمایش و انجام بدید جوابشو برام بفرستید.

این ازمایش خیر ندیده ، هم ازمایش تقریبا گرونیه هم هر ازمایشگاهی انجامش نمیده.

اخه یکی نیس بگه نونت کم بود ابت کم بود این چه موضوعیه که من انتخابش کردم.🥴🥴

خلاصه اگر خودتون یا کسی رو میشناسید که مشکل کبدی داره ، بیاین در راه خدا و علم و کمک به من مهجور برید این ازمایشو انجام بدید . 😁😉 دعای خیر من بدرقه راهتونه تا اخر عمرتون

وقت یانگوم

اگه گفتییییییی وقت چیه ؟؟؟؟؟؟🤔🤔

بله بله😊

وقت دیدن اشپزی کردن یانگومه.

میخواد سوپ لاک پشت درست کنه😂😂😂

شیفت

خب خب خیلی وقته که عکس نذاشتم.بریم دوباره استارتشو بزنیم.....

وقتایی که شیفت باشه و خلوت دیگه میزنه به سرت فرت و فورت عکس میذاری.

اولین عکس - جلوی اسانسور نشستم منتظرم سلف باز شه که برم شام بخورم چون خیلی گشنم بود

دومین عکس- کفشای خوشگل. من هر موقع شیفت باشم از این صندلا میپوشم تا هر موقع که پیج میشم وقت و بی وقت سریع بپوشم بپرم پایین. با یه شلوار کمر کش راحتی.

یعنی هر موقع کسی منو با این پوشش میبینه میفهمه من اون روز شیفتم. اون جورابا درسته سنخیتی با صندلا نداره واسه رعایت شیونات اسلامیه دیگه.

عکس سوم - غروب تابستونی از پاویون

تا عکس های دیگر بدرود.......