اومد جلو و بهم گفت : خانوم شما فلان مشکل براتون پیش اومده؟

خشکم زد. چشمام درشت شد. چجوری فهمید؟! یه لحظه سکوت کردم. گفتم چطور؟ گفت من اون جایی که روی سنگا نشسته بودین پشت سرتون وایساده بودم. دیدم شما سکوت کردین و اروم اروم دارید اشک میریزین. حدس زدم که فلان مشکل براتون پیش اومده.حدسم درسته؟

گفتم میتونه حرفتون درست باشه.

بعد خواست اونم در مورد خودش حرف بزنه. راستش اولش ترسیدم ازش. گفتم نکنه خفاش شب باشه. بعد حس کردم ادم بدی نیس. همون اطراف زیر الاچیق نشستیم اونم شروع کرد به حرف زدن درباره خودش و از زندگیش میگفت و اینکه چی شده و چکارا کرده. یه جورایی انگار دلداری میداد منو. یکی دو ساعت حرف زدیم و بعد من گفتم که دیگه باید برم. هوا هم سرد بود یکم. ماشین گرفتم و رفتم سمت هتل. شام خوردم و یکم درس خوندنم و خوابیدم. فرداش هم رفتم بازارای اطراف و یه سر زدم و یه اب طالبی خوردم. تنها سوغاتی که برا خودم خریدم یه جاکلیدی بود از این شیشه ایا که توش شنای رنگی ریختن که اونم وقتی اومدم اینجا از دستم افتاد و شکست. کل خریدم همون بود. غروب هم طبق معمول رفتم کنار دریا و شبشم هتل و شام و خواب.

اینم تنها عکسی که من از این سفر گرفتم :

فرداش دیگه بلیط برگشت داشتم. طرفای ظهر. کارامو کردم - وسایلمو جمع کردم و رفتم سمت ایستگاه راه اهن. تا قطار بیاد یکم درس خوندم و یه ناهار زدم بر بدن و سوار قطار شدم و اومدم سمت مقصد. ساعتای 3-4 صبح بود که رسیدم. چمدون و باز کردم. لباسامو شستم. دوش گرفتم و گرفتم خوابیدم. چون خیلی توی قطار نتونستم بخوابم.

تجربه سفر خوبی بود. البته من قبلا هم سفر تنهایی رفته بودم.

بعد این سفر استارت زدم برا تغییر این حال و هوا. کمتر از یه ماه برا امتحان زمان داشتم. مثل کنکور بود این امتحان. با جدیت درس خوندم. در کنارش رفتم دکتر برا مشکلی که پیش اومده بود. در کنارشم باز خریتایی داشتم. نمونه بارزش این بود که خودمو ثابت کنم به بقیه. اینکه بقیه دوسم داشته باشن. اینکه منو ببینن. اینکه بهشون بفهمونم من بد نیستم و نتیجه تمام این کارا فقط شد حس خریت و احمق بودن خودم. اعتماد به نفسم شده بود زیر صفر. توی اینه که خودمو میدیم همش به خودم میگفتم مگه من چی کم دارم ؟ و این موضوع عین خوره داشت منو میخورد . درس خوندن تمرکز میخواد و منم حالم اینجوری. ولی خب بازم تلاشمو برای امتحان میکردم.

دیگه توی وبلاگم حرفی نداشتم بزنم. صبحا که بلند میشدم میرفتم بیرون قدم میزدم. جاهایی مثل بازار- کافی شاپ - جاهای تفریحی-فقط برای اینکه حال و هوام عوض بشه و برای یک لحظه هم که شده فکر و خیال نکنم. ظهر برمیگشتم خونه میرفتم سراغ درس. این وسطا توی فضای مجازی کم و بیش چرخی میزدم. تا اینکه با یکی اشنا شدم.....