نبودنم - قسمت اول
امشب افتادم روی مود نوشتن.![]()
گفتم یکم از دلایل غیبت چند ماهم بگم که خیلی دوران بدی بود. شاید باشن کسایی که الان شرایط بدی دارن و کمی حالشون عوض شه و بفهمن همه از این روزای مزخرف توی زندگیشون دارن .
مطلب شاید یکم طولانی باشه و توی چند پست بخوام بگم.
ابان ماه سال قبل. اخرای دوره استاجری من که دیگه داشتم خودمو برای امتحان پره اسفند ماه اماده میکردم. یه بمب افتاد درست وسط زندگی. ضربه خوردن از ادمایی که فکر میکردم چقدر ادم حسابین. چقدر صادقن اما بعد فهمیدم چقدر احمق بودم من. ادمایی که اون قدر این چند سال نقششونو خوب بازی کرده بودن که من هیچ وقت فکر نمیکردم که اینهمه دروغگو و پنهان کار باشن. ادمایی که محبت ادما رو میذارن به پای اویزون بودن اون طرف. هنوزم که فکر میکنم بهش حس خریت بهم دست میده.
خلاصه امتحانای پایان ترمم و هر جور بود دادم و یه فرصت تقریبا یه ماه و نیم داشتم برای امتحان پره. ولی شرایط روحی و جسمیم خیلی بد بود. همه چی گره خورده بود بهم. به هر دری میزدم که از این حال بیام بیرون نمیشد. یادمه اخرای دی ماه بود - هوا تقریبا سرد - یه جایی توی شهر هست که تقریبا بلند تر از جاهای دیگه اس و من وقتی دلم میگیره میرم اونجا. پله های زیادی باید بری بالا . یادمه اون روز سرد با اون حال بد جسمی رفتم اونجا. به هزار بدبختی از پله ها رفتم بالا. نفسم داشت بند میومد چون شیب پله ها زیاده. رفتم اون بالا. غیر من یکی دو نفر دیگه هم بودن. اونجا نشستم و از اون بالا شهر و با گریه نگاه میکردم . واقعا فکرشم نمیکردم که کسی این کار و با من بکنه . انگار یه اوار از بالا بریزه روی سرت یا برعکس - زیر پات خالی بشه . شوک بزرگی بود این اتفاق اما من نباید امتحانمو خراب میکردم چون خیلی زحمت کشیده بودم تا برسم به این مرحله.
گفتم چکار کنم چکار نکنم که سرم زد بهتره برم مسافرت. توی زمستون بهترین جا جنوب بود . به سرم زد برم بندرعباس . یه جا برای خودم رزرو کردم یه بلیط قطار گرفتم و چمدونم و بستم و راهی بندر شدم. همه چی بی فکر داشت پیش میرفت و من استرس رفتن و داشتم چون برای اولین بار بود که داشتم میرفتم بندر اونم تنهایی. قبل تعطیلات 22 بهمن رفتم که خیلی شلوغ نباشه و بلیط گیرم بیاد. شب سوار قطار شدم و طرفای ظهر رسیدم بندر و رفتم هتلی که رزرو کرده بودم. هنوز گیج و منگ بودم. با خودم میگفتم من اینجا چکار میکنم- تنهایی- من یه ماه دیگه امتحان دارم و الان بندرم؟!
یادمه کتابا و جزوه هامم همرام بود. یکم استراحت کردم - یه ناهار خوردم و دوباره خوابیدم تا غروب.
غروب پاشدم گفتم کجا برم الان؟! گفتم اینهمه راه اومدم که برم دریا رو ببینم شاید اروم شم. اسنپ گرفتم و رفتم کنار دریا . نشستم روی سنگای اطراف و دریا و ادما رو نگاه میکردم. همین جوری اشکامم میریخت. اون لحظه چقدر دلم میخواست به یکی زنگ بزنم حرف بزنم باهاش ولی هیشکی رو که بتونم باهاش حرف بزنم رو پیدا نکردم. خیلی لحظه های بدی بود.
شب شد و برگشتم هتل. شام خوردم و خوابیدم. روز بعد از صبح زدم بیرون و همین جوری خیابونا رو گز میکردم بدون هیچ هدف و مقصدی. نه بازاری نه پاساژی هیچی. فقط راه میرفتم. گاهی وقتا گم میشدم. نمیفهمیدم الان کجام. باز برگشتم هتل ناهار و خواب تا غروب و غروب دوباره لب دریا و نگاه کردن دریا و ادما و گریه. برنامه روتین بود. البته این وسطاش نگاهی روی کتابامم میکردم. هر چند فهمیدن مطالب درسی با حال بد از سخت ترین کارای روزگاره . من کلا یه اخلاقی دارم حتی اگر بدترین شرایط روحی رو هم داشته باشم کاری که باید انجامش بدم و ضروری باشه رو انجام میدم و نمیذارم این حال بد بقیه برنامه های منو بریزه بهم . خلاصه همین جور که روی سنگا نشسته بودم و توی افکار خودم غرق غرق. تصمیم گرفتم برم سمت دریا تا پاهامو بزنم توی اب یا کفشام خیس بشه. جزر شده بود و اب رفته بود به سمت عقب. منم دل و زدم به دریا. گفتم هر جور شده باید خودمو برسونم به اب.شن های ساحل خیس خیس بودن. کفشا و شلوارم گلی شده بود. اب رفته بود توی کفشام ولی هر جور شده بود خودمو رسوندم به اب. دستی به اب زدم و برگشتم به طرف جایی که نشسته بودم. موقع برگشتن دیدم یه اقایی داره بهم نزدیک میشه. اومد جلو و بهم گفت....