بعضی وقتا مثل الان

با خودم میگم یعنی هست یا هستن ادم و ادمایی که به من فکر کنن؟!

اینکه کجام ، چکار میکنم، در چه حالم، خوبم یا بد .

حتی اگر احوال هم نپرسه.

راستش بعید میدونم کسی باشه.

خودم اینقدر ادمای اطراف و دیلیت کردم که گاهی وقتا اصلا یادم نمیاد که چی بودن ، کیی بودن.

همین امشب ، هر چی فکر کردم فامیل هم خونمو یادم بیاد ، نیومد. کسی که چندددد سال شب و روز زندگی کردیم با هم.

حتی شماره تلفن کسی که چند سااااال با هم هر روز حرف زدیم و یادم نیس.

قبلا هم گفتم

من ادم خاطره بازی نیستم. وقتی یکی بره، یا از کسی دل بکنم ، تماااام چیزایی که منو به اون وصل میکنن و پاک میکنم.

حتی شده اسم طرفم یادم رفته.

به عقب برنمیگردم.

جالبه

دیگه دلتنگ کسی نیستم.

هیچ وقت فکر نمیکردم به این مرحله برسم که ادمای دور و برمو اینقددرررر فراموش کنم.

دیلیت کردنشون برا این بود جاهایی که باید کمک میکردن،نکردن

باید حضور میداشتن، نبودن

حالا چه فایده بعدش کمک کردن و بودن.

نوشدارو بعد مرگ سهراب.

وقتی دست کمک به طرف هر کیی دراز کردی ولی گیرنده ای نبود

دیگه دستتو میذاری توی جیبت.

دیگه خودخوری میکنی.

خودسانسوری.

و نتیجه اش میشه کم حرفی، گوشه گیری، حوصله خودتو و کسی رو نداشتن. انگ افسرده و مردم گریز بودن و گرفتن.

از اون ورم از بس این حرفا رو میشنوی و سنگینی نگاهشونو حس میکنی که سِر میشی.

بی تفاوت

نمیدونم این حال الان من

نشون دهنده ضعفه یا قدرت.......