توی پارک نشستم. منتظر دوستامم بریم جایی.

هیچ وقت این طرف شهر نیومده بودم. پارک خلوتیه. دو نفر پیرمرد دارن دور پارک قدم میزنن و با هم حرف میزنن . یه خانومه روی نیمکت نشسته و بچه اش داره توی زمین بازی، بازی میکنه. دوتا پسرم اون طرف تر سرشون توی گوشی. دو سه تا دختر چند تا پیتزا گرفتن اومدن روی زمین نشستن دارن با هم پیتزا میخورن. حالشونو خریدارم. 😊

نزدیک ۱۳ ، ۱۴ سال توی این شهرم. خیلی تنهایی کشیدم. شب و روزای سخت. شبایی بود که بالاسرم عروسی و من در حال گریه. هر موقع از پنجره اتاقم کوچه رو نگاه میکنم، مخصوصا روزای بارونی با خودم میگم این شهر یه حال خوب به من بدهکاره.

کاش برم از این شهر. دیگه اینجا کافیه. نمیدونم رفتن از این شهر خوب باشه یا بد و این خیلی فکرمو مشغول کرده.