خب خداروشکر اون شیر قهوه که تاریخ انقضاش داشت تموم میشد، تا قطره اخر خورده شد😂😂

امروز به احتمال زیاد باید برم پیش یه ادمی که به شددددددددت ازش متنفرم.

یه گزارش هم بدم از اتفاقات روزانه که البته باز یه عده نیان بگن خاله زنکی و همش غر غر میکنی و از این چرت و پرتا.

دیروز پسر همسایه با مادر گرانقدر یه دعوای اساسی کرد و شیشه سمت راننده ماشینشونو اورد پایین و کوچه رو پر از شیشه خورده کرده .حالا جالبیش این بود من چند روز پیش به همسایمون گفتم اگر خیاطی دور و برش میشناسه معرفی کنه که میخواستم یه مانتو شلوار داشتم برام تنگشون کنه. بعد دیشب رفتم خونش که لباسامو که خیاط درست کرده بود تحویل بگیرم. میگفت سرو صدای امروزمون و شنیدی؟ منم الکی گفتم نه نشنیدم. گفت سر خونه تکونی داشتیم دعوا میکردیم که چرا اون کمک من نمیده. منم توی دلم گفتم ارواح عمت. دعوا سر چیز دیگه ای بوده که شیشه اومده پایین.

بعد یکم اونجا موندم که راستش حرکت و حرفی دیدم و شنیدم که یکم ناراحت شدم. درکنار اخلاقای خوبشون، این حجم از خاله زنک بودن و نمیتونم تحمل کنم. مرد و زنشون اینجورین. البته روی رفاقت مردم این شهر هم نباید حساب کرد.

منم کلا از تفکرات و رفتارای ادمای امروز خوشم نمیاد. به خاطر همین خیلی با کسی رفت و امدی ندارم.

اهان

راستی گفتم کتاب قمار باز و قلعه حیوانات و گرفتم؟ توی بیمارستانمون میفروختن با نصف قیمت😁😁😁

از قمار باز که اصلااااا خوشم نیومد. مخصوصا ترجمه جلال ال احمد. خیلی بد ترجمه شده و من چند فصل و خوندم و ولش کردم. حالا باید ببینم قلعه حیوانات چجوریه.

چند صفحه از کتاب درسیمم مونده که اونم باید تموم کنم.

یه کار بانکی دارم که چند روزه هی میخوام برم بانک و هنوز نرفتم. اخه حوصلم نمیشه برم اون سر شهر

فعلا همینا