باید
امشب شیفتم. دم غروب رفتم توی حیاط و ماه و دیدم. یه هلال خیلی نازک با یه ستاره پر نور کنارش. هوای خنک . حالمو جا اورد.
یه چند لحظه نشستم روی نیمکت حیاط و تا میتونستم بهش زل زدم. شاید اخرین باری باشه که این صحنه رو میبینم. کسی چمیدونه. از فردا کسی خبر نداره.
بعد با خودم گفتم این ماه و اسمون ، یا حتی خورشید، تنها چیزایی هستن که بین همه ما ادما مشترکن.
بین همه ادما از ازل تا ابد. اینکه از کسی دور باشی، وقتی فکر میکنی که به همون چیزی که تو نگاه میکنی نگاه میکنه ،لذت بخشه. شایدم یه جورایی تسلی دله.
نمیتونم زیاد به ادما نزدیک بشم. یه جورایی پشیمونم میکنن.
از مردا هم به شدت بدم میاد.
دلم میخواد گوشیمو خاموش کنم برا همیشه. برم جایی که کسی خبری ازم نداشته باشه. خیلی حرفا توی ذهنمه. خیلی سوالا ، خیلی تضادها. اشک و لبخند با هم. تازه دارم تلاش میکنم اونجوری زندگی کنم که دلم میخواد. بدون هیچ نقابی و همیشه این جمله رو به خودم میگم دوست داشتن زوری نمیشه.
از اون ورم آینده چی قراره بشه. همه اینا با هم شده عین خوره و افتاده به جون من. یه روز حال خوب و شاد ، یه روز افتادن در برزخ. به قول یکی ، زندگی خانوما رو هورموناشون تعیین میکنه.خخ.
باید با یکی حرف بزنم اما نمیدونم کیی
باید یه چیزایی رو بگم اما نمیدونم چی